تبليغاتX
من شب و خورشید

من شب و خورشید

سيب ميوه ي بهشتي است ..اما انار را دوست دارم............
مگه مجبوريم؟

هيچ مجبور نيستيم وقتي حضور كسي آزارمان ميدهد..سعي كنيم دوستش داشته باشيم.

مجبور نيستيم وقتي باور هايمان متفاوت است همديگر رابپذيريم...و اصلن لازم نيست به اجبار هم همديگر را تحمل كنيم...........

اين نتيجه يك سال تجربه من درمحيط كارم است.سعي كردم با همه در هر شرايط اخلاقي..سني..خانوادگي...سازگار باشم..تمام تلاشم را كردم كه به خودم و همه بر و بچه هاي اونجا ثابت كنم كه ميتوانيم بدون داشتن حسادت ۹ ساعت را در كنار يكديگر با آرامش بگذرانيم...تمام تجربه و نيروي انساني خودم را گذاشتم تا شايد بتوانم عليرغم اشتباهاتم كه هر بني بشري دارد خوب بودن را تمرين كنيم..

اما متاسفانه نااميد شدم و تصميم گرفتم تنها كار خودم را انجام دهم و در صدد ياد گيري و ياد دهي نباشم... درگير شدن باروزمرگي هاوخاله زنك بازي ها مجال فكر كردن را گرفته است.

گاهي دلم ميسوزد..

گاهي اميدوار ميشوم...و بيشتر وقت ها نااميد هستم...

از همه بچه ها سنم بيشتر است..سعي كردم همسن شان ..مادرشان..دوست..بشوم اما بعد احساس حماقت سخت گريبانم را گرفت.و حالا به اين نتيجه رسيدم كه بهتراست كلاه خودم را سفت بگيرم كه به باد نرود..و بيشتر از اين خودم را خسته و ديگران را نرنجانم.

ما عادت كرديم به روي هم لبخند بزنيم و واقعيت هاي گاه انتقاد پذير را پشت آن تبسم پنهان كنيم..و اين حركت را علامت دوستي بدانيم..

كاش زلال بودن را تمرين كنيم..

+نوشته شده در ساعتتوسط بنفشه |
؟!
سروي امروز كنكور دارد...از وقتي  مدرسه را شروع كرد هيچ آزاري براي من نداشت..هميشه از لحاظ اخلاقي بسيار عالي بود. چون اصولن بچه ترسويي است و هميشه ميخواهد كمترين حرف را در باره خودش بشنود .وارد دبيرستان هم كه شد همينطور .هرگزاولياي مدرسه ما رانخواستند. اما نميدانم چرا براي كنكورش اونجور كه فكر ميكرديم تلاش نكرد.

هيچ وقت نخواستم زياد در كارهايش دخالت كنم.يا به زور چيزي را تحميلش كنم.اما بعد ها از من و پدرش گله كرد كه چرا گذاشتيم بر اساس علاقه اش  هنرستان برودو اينكه چرا مجبورش نكرديم رشته رياضي فيزيك را انتخاب كند.حالا از اين نگرانم كه بعد ها باز هم گله مند بشود كه چرا توگوشي نزديم كه بيشتر درس بخواند...كمتر فيلم ببيند ......

دور و زمانه طوري شده است كه هر كاري براي بچه ها انجام بدهي باز هم جاي شكوه و شكايت ميماند. حتي اگر تشخيص بدهيم كه جبر بي فايده است و او است كه بايد راهش را انتخاب كند.

و حالا راه طولاني و پر دردسر ما با سرمه..اختلاف نظر هاي شديد من و پدرشان در باره تربيت او نقطه عطفي است در خوب يا بد شدن آينده  سرمه.چون در باره ي سروناز اگر اين اختلاف نظر ها نبود شايد همه چيز تغيير ميكرد.

هميشه بر اين عقيده هستم كه بودن پدرشان حتي در پيش پا افتاده ترين موفقيت زندگي اشان شايد دست آورد هاي بسيار غير منتظره برايمان داشته باشد..براي ما نه..براي خودشان..اما با هر ترفندي جلو رفتم كمتر موفق شدم.

شايد هم فانتزي هايم در مورد بچه ها نيز كار دستم داده است.

 پ.ن.مهتاب را بخوانيد.........

+نوشته شده در ساعتتوسط بنفشه |
دنيا را براي دنيا خواستم...
دنيا را با دنيا قسمت ميكنم................

زندگي اگر سهم قشنگي به من داد.. با دنيا نصف ميكنم........................

و خودم را از گندابه هاي باقي مانده  گذشته بيرون ميآورم........كه به خاطر دنيا زندگي كنم.

قلبي بزرگ و دلي دريا مي خواهم از آن نيروي بي همتاي بي نام و نشانم تا ياري كند مرا.................

گم شوم در بي همتايي اش..تا دنيا را با دنيا تقسيم كنم.......................

 

پ .ن همین الان خوندم که خسرو شکیبایی در گذشت..................یاد و خاطره اش زنده................خیلی ناراحت شدم..حیف شد.

+نوشته شده در ساعتتوسط بنفشه |
به دو دوست جوانم..........................
در مهتابي ترين شب هاي زندگي ام..........

چشمان شهلايش...............عاشقم كرد...........

عاشقانه هاي مهتاب........

دلدادگي هاي شهلا ................

زندگي ام را با عشق گره زده است..............

عشقي از جنس جواني...

كاش تمام دغدغه هايمان عشق بود.

 

+نوشته شده در ساعتتوسط بنفشه |
clear: both;">  Geo visite

Your counter is initialized


You can install it on your website



Close Windows